مبشر صبح

 

گفته‌اند سیدمرتضی آوینی همیشه دنبال حقیقت بود و خیلی چیزها را هم برای رسیدن به آن تجربه كرد اما وقتی با حضرت امام آشنا شد، انگار به سرچشمه رسیده بود. او چیزی را كه سال‌ها دنبالش بود، در وجود امام پیدا كرده بود. این متن را سیدمرتضی در اولین روزهای فراق امام نوشته است.

دیدیم كه می‌شناسیمش... و تصویرش را از پیش در خاطر داشته‌ایم. دیدیم كه می‌شناسیمش، نه آن سان كه دیگران را... و نه حتی آن سان كه خود را. چه كسی از خود آشناتر؟ دیده‌ای هرگز كه نقش غربت در چهره‌ی خویش بیند و خود را نشناسد؟
دیدیم كه می‌شناسیمش، بیشتر از خود… تا آن‌جا كه خود را در او یافتیم؛ چونان نقشی سرگردان در آبگینه كه صاحب خویش را باز یابد و یا چونان سایه‌ای كه صاحب سایه را… و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش می‌گستردیم و شب كه می‌رسید به او می‌پیوستیم.

آن صورت ازلی را چه كسی بر این لوح قدیم نقش كرده بود؟ می‌دیدیم كه چشمانش فانی است اما نگاهش باقی؛ می‌دیدیم كه لبانش فانی است اما كلامش باقی. چشمانش منزل عنایتی ازلی و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش... چه بگویم؟ كاش گوش نامحرمان نمی‌شنید.

پهندشت «حدوث» افقی بود تا «طلعت ازلی» او را اظهار كند و «زمان فانی»، آینه‌ای كه آن «صورت سرمدی» را. دیدیم كه می‌شناسیمش و او همان است كه از این پیش طلعتش را در آب و خاك و باد و آتش دیده‌ایم؛ در خورشید آنگاه كه می‌تابد؛ در ابر آنگاه كه می‌بارد؛ در آب باران آنگاه كه در جست‌وجوی گودال‌ها و دره‌ها برمی‌آید؛ در شفقت صبح؛ در صراحت ظهر در حجب شب؛ در رقّت مه و در حزن غروب نخلستان؛ در شكافتن دانه‌ها و در شكفتن غنچه‌ها... در عشق پروانه و در سوختن شمع.

دیدیم كه می‌شناسیمش و آن «عهد» تازه شد. شمع می‌مرد و پروانه می‌سوزد تا آن عهد جاودانه شود؛ عهدی كه آتش او با بال‌های ما بسته است. دیدیم كه می‌شناسیمش و دوستش داریم؛ آن‌همه كه آفتابگردان آفتاب را؛ آن‌همه كه دریا ماه را... و او نیز ما را دوست می‌دارد؛ آن‌همه كه معنا لفظ را.

دیدیم كه می‌شناسیمش؛ از آن جاذبه‌ای كه بال‌ها را به‌سوی او می‌گشود؛ از آن قبای اشك كه بر اندامش دوخته بود؛ از آن‌كه می‌سوخت و با اشك از چشمان خویش فرو می‌ریخت و فانی می‌شد در نوری سرمدی؛ همان نوری كه مبدأ ازلی آدم و عالم است و مقصد ابدی آن. آب می‌گذرد اما این نقش سرمدی فراتر از گذشتن برنشسته است. چشمانش بسته شد اما نگاهش باقی ماند؛ دهانش بسته شد اما كلامش باقی ماند.

زمین مهبط است، نه خانه‌ی وصل. در این‌جا نور از نار می‌زاید و بقا در فنا است و قرار در بی‌قراری. زمین معبر است و نه مقر... و ما می‌دانستیم. پروانه‌ای دوران دگردیسی‌اش را به پایان برد و بال گشود و پیله‌اش چون لفظی تهی از معنا، از شاخه‌ی درخت فرو افتاد. رشته‌ی وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان. عصر بینات به پایان رسید و این آخرین شب، دیگر به صبح نیانجامید. در تاریكی شب، سیر سیركی نوحه‌ی غربت را زمزمه می‌كرد. خانه‌ی چشم بر زمین و آسمان بست و در ظلمت پشت پلك‌هایش پنهان شد. پرده‌ها را آویختیم تا چشمانمان به لاشه‌ی سرد و بی‌روح زمین نیافتد و در خود ماندیم و یتیمانه گریستیم.

دیری نپایید كه ماه برآمد و در آینه‌ خود را نگریست و شب‌پرك‌ها بال به شیشه كوفتند تا راهی به دشت شناور در ماهتاب بیابند.

عزیز ما! ای وصیّ امام عشق! آنان كه معنای «ولایت» را نمی‌دانند در كار ما سخت درمانده‌اند اما شما خوب می‌دانید كه سرچشمه‌ی این تسلیم و اطاعت و محبت در كجاست. خودتان خوب می‌دانید كه چقدر شما را دوست می‌داریم و چقدر دلمان می‌خواست آن كه روز به دیدار شما آمدیم، سر در بغل شما پنهان كنیم و بگرییم.

ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما بازیافتیم. لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شكست. سر ما و قدمتان كه وصیّ امام عشق هستید و نایب امام زمان(عج).
 

 

 

نامه‌ی شهید آوینی به آیت‌الله خامنه‌ای

 

 

 

 

بسم‌الله الرحمن‌الرحیم
خدمت رهبر معظم انقلاب اسلامی، نائب امام عصر(عج) حضرت آیت‌الله خامنه‌ای أیدكم‌الله تعالی بتأییداته ‌الخالصه.
سلام علیكم و رحمة‌الله و بركاته.

امتثال امر، فرصتی برای عرض ارادت در این مرقومه باقی نمی‌گذارد لذا حقیر مستقیماً با استمداد از فضل بی‌منتهای رب‌العالمین وارد در اصل مطلب می‌شوم بعد از عرض این مختصر كه:

ما با حضرتعالی به‌عنوان وصیّ امام امت(ره) و نایب امام زمان(عج) تجدید بیعت كرده‌ایم و تا بذل جان در راه اجرای فرامین شما ایستاده‌ایم؛ همان‌گونه كه پیش از این درباره‌ی امام امت(ره) بوده‌ایم و بسیارند هنوز جوانانی كه عشق به اسلام و شوق رضوان حق، آنان را در میدان انقلاب نگه داشته است؛ با همان شوری كه پیش از این داشته‌اند‌.‌ خدا شاهد است كه این سخن از سر كمال و صدق و از عمق قلوب همان جوانانی سرچشمه گرفته است كه در تمام این هشت سال بار جنگ را بر شانه‌های ستبر خویش كشیدند. ما به جهاد فی سبیل‌الله عشق می‌ورزیم و این امری است فراتر از یك انجام وظیفه‌ی‌ خشك و بی‌روح. این سخن یك فرد نیست؛‌ دست جماعتی عظیم است كه به‌سوی حضرت شما دراز شده تا عاشقانه بیعت كند.‌ بسیارند كسانی كه می‌دانند شمشیر زدن در ركاب شما برای پیروزی حق، از همان اجری در پیشگاه خدا برخوردار است كه شمشیر زدن در ركاب حضرت حجت(عج) و نه تنها آماده،‌ كه مشتاق بذل جان هستند. سرِ ما و فرمان شما.
كمترین مطیع شما
سید مرتضی آوینی

 

 

گفتاری از آیت الله جوادی آملی در مورد شهید آوینی

سلاله‌ی‌ سلسله‌ی‌ سادات‌
آیت‌الله عبدالله جوادی آملی
 
 
 
 
روایت‌ فتح‌ را با درایت‌ شهادت‌ آمیختن و هنر تصویر را با ظفر تحقیق‌ هماهنگ‌ ساختن و دو قوس‌ نزول‌ و صعود را با منحنی‌ تام‌ هنر اسلامی‌ دور زدن و معقول‌ را با عبور از بستر خیال، محسوس‌ كردن و محسوس‌ را با گذر از گذرگاه‌ تخیل، معقول‌ نمودن و تجرد تام‌ عقلی‌ را در كسوت‌ خیال‌ كشیدن و از آن‌جا به‌ جامه‌ی‌ حس‌ درآوردن‌ و سپس‌ از پیراهن‌ حس‌ پیراستن‌ و كسوت‌ خیال‌ را تخلیه‌ نمودن‌ و به‌ بارگاه‌ تجرّد كامل‌ عقلی‌ رسیدن‌ و رساندن‌ و در لفافه‌ی‌ هنر، سه‌ عالم‌ عقل‌ و مثال‌ و طبیعت‌ را به‌ هم‌ مرتبط‌ جلوه‌ دادن و كاروان‌ دلباخته‌ی جمال‌ محبوب‌ را از تنگنای‌ طبیعت‌ به‌درآوردن‌ و از منزل‌ مثال‌ رهایی‌ بخشیدن‌ و به‌ حرم‌ امن‌ عقل‌ رساندن‌ كه‌ عناصر اصلی‌ هنر اسلامی‌ را تشكیل‌ می‌دهند، در سلاله‌ی‌ سلسله‌‌ی سادات‌ و دوده‌ی‌ شجره‌ی‌ طوبای‌ شهادت‌ یعنی‌ شهید سعید سیدمرتضی‌ آوینی(ره) و دیگر هنرمندان‌ متعهد دینی‌ تبلور یافت‌ و می‌یابد.
 
هنر سواری‌ دلیر كه‌ روی‌ میدان‌ از او        چو كاغذ از كلك او ز لعل‌ گیرد نشان‌
 
مهم‌ترین‌ شاخص‌ هنر اسلامی‌ همانا توان‌ ترسیم‌ معقول‌ در كسوت‌ محسوس‌ و قدرت‌ تصویر غیب‌ در جامه‌ی‌ شهادت‌ است.

هنرهای‌ غیراسلامی‌ چون‌ جایی‌ در جهان‌ معقول‌ و ملكوت‌ ندارند و از عقل‌ منفصل‌ بی‌بهره‌ و از مثال‌ منفصل‌ بی‌نصیبند و فقط‌ از وهم‌ وخیال‌ متصل‌ استمداد می‌كنند، هرگز مایه‌ی‌ عقلی‌ نداشته‌ و ره‌آورد غیبی‌ ندارند؛ زیرا مكتبی‌ كه‌ ماده‌ را اصیل‌ می‌داند و موجود غیرمادی‌ را خرافه‌ می‌پندارد و تشنه‌ی‌ تجرّد و غیب‌ را افسانه‌ تلقی‌ می‌كند، هیچ‌گاه‌ پیامی‌ از عالم‌ عقل‌ و غیب‌ ندارد و هرگز هدفی‌ جز وهم‌ و خیال‌ نخواهد داشت.

اوج‌ عروج‌ یك انسان‌ از دیدگاه‌ هنرمند مادی‌ همانا مقام‌ مثال‌ متصل‌ وهمِ‌ به‌ هم‌ آمیخته‌ است‌ و آن‌جا كه‌ سخن‌ از نام‌ و نان‌ و وام‌ و دانه‌ نباشد، هنرمند مادی‌ را راهی‌ نیست‌ و آن‌جا كه‌ از تشویق‌ و تقدیر و ثنا و سپاس‌ و یادنامه‌ و مانند آن‌ اثری‌ نباشد، هنرور مادی‌ را باری‌ نخواهد بود؛ زیرا قلمرو پرواز هنرپرداز مادی‌ همانا منطقه‌ی‌ بسته‌ی خیال‌ و مدار محدود وهم‌ است.

ولی‌ مكتب‌ الهی‌ كه‌ عوالم‌ سه‌‌گانه‌ی‌ طبیعت‌ و مثال‌ و عقل‌ را اثبات‌ می‌نماید و هر كدامِ آن‌ها را مظهر نامی‌ از نام‌های‌ جلال‌ و جمال‌ الهی‌ می‌داند و برای‌ عروج‌ انسان‌ ملكوتی‌ مرزی‌ قائل‌ نیست‌ و لقاء‌اللّه‌ را كه‌ هماره‌ بیكران‌ بوده‌ و هست‌ و خواهد بود، مائده‌ و مأ‌دُبه‌ی‌ سالك صالح‌ و عارف‌ واصل‌ و شاهد عاشق‌ می‌داند، بحر تیار و دریای‌ مواج‌ هنرورزی‌ را فراسوی‌ هنرمند اسلامی‌ قرار می‌دهد تا پیام‌های‌ گوناگون‌ را كه‌ از هاتف‌ عقل‌ و منادی‌ غیب‌ از ورای حجاب‌های‌ نوری‌ و ظلمانی‌ دریافت‌ كرده‌ است‌ به‌ قلمرو مثال‌ منفصل‌ درآورده‌ و از آن‌ پایگاه‌ به‌ مرحله‌ی‌ وهم‌ و خیال‌ تنزل‌ داده،‌ سپس‌ به‌ منصّه‌ی‌ حسّ و صحنه‌ی‌ صورت نازل‌ نماید تا بادیه‌نشینان‌ تشنه‌ی‌ حس‌ را بر بال‌های‌ ظریف‌ هنر نشانده‌ و از خاكدان‌ طبیعت‌ به‌ دامنه‌ی‌ مثال‌ و خیال‌ رسانده‌ و از آن‌جا به‌ قلّه‌ی‌ رفیع‌ عقل‌ و مقام‌ منیع‌ غیب‌ واصل‌ كند، تا از زبان‌ مولای‌ غیب‌ و شهادت، نغمه‌ی‌ دل‌انگیز "... فادخلی‌ فی‌ عبادی‌ و ادخلی‌ جنتی" را با گوشی‌ بشنود كه‌ در سایه‌ی‌ قرب‌ نوافل‌ فراهم‌ كرده‌ و با روحی‌ درك كند كه‌ با ولای‌ جمع‌ فضایل‌ به‌‌دست‌ آمده‌ است؛‌ تا روشن‌ گردد كه‌ سیر از زمین‌ طبیعی‌ به‌ سپهر مادی‌ نتیجه‌ی‌ هنر ماده‌ است،‌ ولی‌ سلوك از طبیعت‌ به‌ مثال‌ و از آن‌جا به‌ عقل‌- و خلاصه‌ جهان‌ را از عقل‌ شروع‌ كردن‌ و به‌ عاقل‌ ختم‌ نمودن‌- محصول‌ هنر الهی‌ است‌ كه‌ اسلام‌ داعیه‌ی‌ آن‌ را داشته‌ و هماره‌ تربیت‌‌یافتگانی‌ جامع‌ را ارائه‌ كرده‌ و می‌كند و هیچ‌ هنری‌ به‌ از این‌ نیست‌ كه‌ انسان‌ كامل‌ جامع‌ به‌ نوبه‌ی‌ خود دو سر خط‌ حلقه‌ی‌ هستی‌ را به‌ هم‌ بپیوندد و صعود و نزولی‌ را كه‌ خود پیموده‌ است، در قالب‌ هنر عرضه‌ كند تا سالكان‌ هنردوست‌ را به‌ همراه‌ هنرپروری‌ خویش‌ به‌ منطقه‌ی‌ وسیع‌ آفرینش‌ آگاه‌ كند و فطرت‌ جمال‌دوست‌ و جلال‌نواز آنان‌ را از انس‌ با گِل‌رخان‌ خاك‌آلود طبیعت‌ و نوازندگان‌ غبارین‌ ماده‌ و سرایندگان‌ ژولیده‌ی‌ زمین‌ و خوانندگان‌ گردگرفته‌ی‌ بستر غبراء برهاند و به‌ جمال‌ بی‌زوال‌ ماورای طبیعت‌ و جلال‌ بی‌مثال‌ معنی‌ و كمال‌ بی‌وبال‌ عقل‌ و غیب‌ و نوای‌ دلپذیر و روح‌انگیز مولای‌ هر عبد صالحی‌ برساند؛ تا معلوم‌ شود كه‌ طواف‌ در مدار بتكده‌ و میكده‌ و عشرتكده‌ و بالاخره‌ طبیعتكده، شایسته‌ی‌ انسان‌ هنرجو و كمال‌دوست‌ نیست،‌ بلكه‌ هنر در بازشناسی‌ مجدد عالم‌ و آدم‌ و جهان‌ را وسیع‌تر از منظر محدود طبیعیون‌ شناختن‌ و انسان‌ را همتای‌ فرشتگان‌ بلكه‌ بالاتر دیدن‌ است؛ و راه‌ نیل‌ به‌ این‌ هدف‌ سامی از عقبه‌های‌ كئود گذشتن‌ و میدان‌های‌ مین‌ را با ایثار نفیس‌ و بذل‌ نفس‌ پشت‌ سر گذاشتن‌ و برای‌ همه‌ی‌ راهیان‌ كوی‌ هنر و سوی‌ ظفر ره‌آوردی‌ چون‌ ره‌‌توشه‌ی شهید فقید سیدمرتضی‌ آوینی(ره) آوردن‌ است. و جامه‌ی‌ رسای‌ هنر و پوشش‌ پرنیانی‌ هنرپروری‌ جز بر اندام‌ كامل‌ جامع‌ سالكانی‌ چون‌ شهیدان‌ شاهد برازنده‌ نیست‌ و قبای‌ اطلس‌ هنر جز برای‌ قامت‌‌ راست‌‌قامتان‌ تاریخ‌ و شیفتگان‌ خدمت‌ نه‌ تشنگان‌ قدرت‌، زیبنده‌ نخواهد بود.

برتن‌ ناقصان، قبای‌ كمال‌ به‌ طراز هنر ندوخته‌اند
گرچه‌ قرآن‌ كریم‌ كه‌ كلام‌ خدای‌ بی‌چون است‌، معارفی‌ والاتر از شهود عارفان‌ و فهم‌ حكیمان‌ و درك فقیهان‌ و اندیشه‌ی‌ متكمان‌ و باور محدثان‌ و یافته‌های‌ مورخان‌ و صدها فرزانه‌ی‌ خردمند دیگر دارد- زیرا مجلای‌ متكلم‌ نامتناهی،‌ هر آینه‌ كلامی‌ نامحدود خواهد بود؛ چنان‌كه‌ درجات‌ بهشت‌ موعود، نامحدود به‌ عدد آیات‌ قرآن‌ كریم‌ می‌باشد و به‌ قاریان‌ آگاه‌ به‌ معانی‌ و آشنای‌ به‌ احكام‌ و حِكَم‌ قرآن‌ گفته‌ می‌شود: "بخوان‌ و بالا برو" و خواننده‌ی‌ رسمی‌ بهشتیان‌ داوود پیامبر است- لیكن‌ اثر بارز و شاخص‌ هنری‌ آن‌ همانا در این‌ است‌ كه‌ از رهگذر فصاحت‌ و كوی‌ بلاغت‌ كه‌ چهره‌ی‌ خاص‌ هنر سمعی‌ است‌ لطایف‌ بلند عالم‌ لاهوت‌ را در پرده‌ی‌ استبرقی‌ عقل‌ پیچیده‌، آنگاه‌ در جامه‌ی‌ پرنیانی‌ مثال‌ و خیال‌ و وهم‌ پوشانده،‌ سپس‌ در كسوت‌ حریری‌ آیه‌ و سوره‌ ارائه‌ نموده‌، در این‌ حال‌ جهانیان‌ را به‌ تماشای‌ آن‌ فراخوانده‌ و به‌ تحدی‌ و مبارزه‌ دعوت‌ كرده‌ و عجز همگان‌ را در ساحت‌ قدس‌ هنر ادبی‌ خویش‌ آشكار كرده‌ و قبل‌ از قیام‌ قیامت‌ كوس‌ "لِمَنِ‌ المُلك" سر داده‌ و پاسخ‌ اعتراف‌آمیز و عجزآلود "للّه‌ الواحدِ القهّار" را از همگان‌ دریافت‌ می‌نماید.

آنچه‌ سبعه‌ی‌ معلقه‌ را به‌ زیر می‌كشد، هنر ادبی‌ قرآن‌ است‌ و آنچه‌ دیوار كعبه‌ را از لوث‌ معلقات‌ سبع‌ تطهیر می‌كند، هنر است؛ چه‌ این‌كه‌ آنچه‌ بتكده‌ را از بت‌ها پاك می‌سازد، تبر است‌ كه‌ یكی‌ به‌ دست‌ حضرت‌ ابراهیم‌ بت‌شكن‌ خلیل‌‌الرحمن‌ انجام‌ می‌شود و دیگری‌ به‌ زبان‌ حضرت‌ محمد بن‌ عبداللّه‌ حبیب‌ اللّه‌ منادی: "أنا أفصحُ‌ من‌ نَطَقَ‌ بالضّاد" صورت‌ می‌پذیرد؛ و سِرّ كامیابی‌ هنر قرآنی‌ و ناكامی‌ هنر مزعوم‌ و فائل‌ جاهلی‌ آنست‌ كه‌ هنر موهوم‌ جاهلی‌ از مرز سجع‌ و قلمرو قافیه‌ و منطقه‌ی‌ عروض‌ و میدان‌ تشبیب‌ و غزل‌ و صحنه‌ی‌ قصیده‌ی‌ خرافی‌ و محدوده‌ی‌ خیال‌ و مثال‌ متصل‌ فراتر نرفت،‌ ولی‌ هنر ادبی‌ و معقول‌ الهی‌- چنان‌كه‌ قبلاً اشاره‌ شد- مراحل‌ سه‌‌گانه‌ی‌ عالم‌ امكانی‌ را در صعود و نزول‌ بدون‌ طفره‌ و فتور پیموده‌ و به‌ خاكیان‌ْ توان‌ جهش‌ به‌ عالم‌ فرشتگان‌ داد و هرگونه‌ خیال‌پردازی‌ موهوم‌ را محكوم‌ كرد و هیچ‌گاه‌ از حق‌ نگذشت‌ و از باطل‌ سراب‌گونه‌ مدد نگرفت و با ظهورش‌ نه‌ مجالی‌ برای‌ جاهلیت‌ كهن‌ ماند و نه‌ موقعیتی‌ برای‌ جاهلیت‌ جدید: "قل‌ جاءَ الحقُ‌ و ما یُبدِء‌ الباطل‌ و ما یعید"

هنر نظر به‌ سراپای‌ او اگر افكند     ز پای‌ تا سر او جملگی هنر بیند
 
هنرمند قرآنی‌ همان‌ فرزانه‌ی‌ جهان‌بینی‌ است‌ كه‌ هرگز به‌ مكتب‌های‌ الحادی‌ اعتنایی‌ ندارد و به‌ ره‌آورد بی‌مایه‌ی‌ مكتب‌های‌ مادی‌ چشم‌ نمی‌دوزد و عشق‌ ممدوح‌ هنری‌ و محمود ادبی‌ را با شهوات‌ مشئوم‌ و مذموم‌ بی‌هنری‌ اشتباه‌ نمی‌كند و ساكنان‌ كوی‌ عفاف‌ را به‌ بدحجابی‌ یا بی‌حجابی‌ كه‌ نفی‌ عفاف‌ را به‌ همراه‌ دارد، دعوت‌ نمی‌نماید و مرغ‌ باغ‌ ملكوت‌ را با نغمه‌ی‌ سرد ناسوتیان‌ سرگرم‌ نمی‌كند و فرهنگ‌ برائت‌ از طبیعت‌ و نزاهت‌ از ماده‌ را با آهنگ‌ ناموزون‌ خاكیان‌ از یاد نمی‌برد و سرانجام‌ تسلیم‌ بی‌هنر نادان‌ نمی‌شود.
هنرمند كی‌ زیر نادان‌ نشیند     كه‌ بالای‌ سرطان‌ نشسته‌ است‌ جوزا
 
یعنی‌ در چهره‌‌ی گنبد مینا ستاره‌هایی‌ كه‌ شكل‌ خرچنگ‌ و سرطان‌ است،‌ بعد از ستاره‌هایی‌ كه‌ شكل‌ جوزا و گوسفند سیاه‌- كه‌ در آن‌ نقاط‌ سفیدی‌ است‌- واقع‌ شده‌ است. غرض‌ آن‌كه‌ هنر صادق‌ را از كاذب‌ جدا كردن كار هنرمند الهی است؛ همان‌طور كه تشخیص تشنگی صادق از كاذب به‌عهده‌ی‌ پزشكِ معالج بیمارِ مجروح‌ است‌ و همان‌طوری‌ كه‌ تمییز صبح‌ صادق‌ از كاذب‌ به‌‌عهده‌‌ی اخترشناس‌ ماهر است‌ و همان‌طور كه‌ تبیین‌ اشك صادق‌ و تفكیك آن‌ از گریه‌ی‌ كاذبِ مدعیان‌ باطل،‌ به‌عهده‌ی‌ داوران‌ ورزیده‌ و قاضیان‌ مجرب‌ است. آری‌ امتیاز هنر صادق‌ از كاذب‌ نیز در اختیار متخصصان‌ هنر الهی‌ است‌ كه‌ حق‌ را از باطل‌ و آب‌ را از سراب‌ جدا می‌كنند و در پرتو تعلیم‌ روح‌نواز قرآنی، پاك را از ناپاك تمایز می‌بخشند: "لِیَمیز اللّه‌ الخبیثَ‌ من‌ الطیّب".

نكته‌ای‌ كه‌ عنایت‌ به‌ آن‌ برای‌ همه‌ی‌ ادیبانِ هنردوست‌ و هنرمندان‌ ادب‌پرور سودمند است، همانا این‌ است‌ كه: گرچه‌ غالب‌ هنرهای‌ پیروان‌ "بودا" و "برهمن" در جامه‌ی‌ تجسیم‌ و مجسمه‌های‌ بی‌روح‌ خلاصه‌ می‌شود و نیز اكثر هنرهای‌ حامیان‌ مسیح‌ و پیروان‌ عیسی‌(ع) در كسوت‌ سنگ‌تراشی‌ و پیكرهای‌ بی‌جان‌ خاتمه‌ می‌پذیرد، لیكن‌ بخش‌ مهم‌ هنرِ پیروان‌ قرآن‌ و حامیانِ اعجاز كلامی‌ آن‌ در ترسیم، تصویر، تمثیل، تشبیه‌های‌ سمعی‌ و بصری‌ و بدون‌ تجسیم متبلور می‌شود كه‌ پیام‌ خاصّ‌ خود را به‌ همراه‌ دارد تا همگان‌ ضمن‌ بهره‌وری‌ از هنر قرآن، در دریای‌ مواج‌ آن‌ غوص‌ كنند؛ بدون‌ آن‌كه‌ غرق‌ شوند و از شنای‌ در آن‌ آبِ حیات‌ لذت‌ ببرند، بدون‌ آن‌كه‌ گرفتار خفگی‌ شوند. اگر هنرمندی‌ از رهگذر صوت‌ حسَن‌ و نغمه‌ی‌ غم‌زدا یا تصویر و ترسیم‌ و تمثیل‌ روح‌پرور، پیامی‌ به گوش‌ منتظران‌ ندای‌ غیب‌ برساند و از كنگره‌ی‌ عرش، صفیر آشنایی‌ به‌ سمع‌ مشتاقان‌ كوی‌ وصال‌ واصل‌ كند و در نتیجه‌ گروهی‌ را در دامن‌ شرع‌ مقدّس‌ به‌ واجب‌ و مستحب‌ تربیت‌ كرده‌ و از حرام‌ و مكروه‌ رهایی‌ بخشد، همانا هنرپرور اسلامی‌ است.

آنچه‌ در این‌ متن‌ كوتاه‌ تنظیم‌ شد، عبارت‌ است‌ از:
1) تبیین‌ خطوط‌ اصلی‌ هنر اسلامی‌ و جدایی‌ آن‌ از هنر غیراسلامی.
2) تبلور هنر ادبی‌ اسلام‌ در قرآن‌ و سرّ پیروزی‌ هنر اسلامی‌ بر هنر جاهلی.
3) امتیاز اساسی‌ هنر تجسیم‌ پیروان‌ بودا و برهمن‌ از یك سو و پیروان‌ مسیح‌(ع) از سوی‌ دیگر با هنر اصیل‌ اسلامی‌ كه‌ منزه‌ از بوی‌ بودایی‌ و تثلیث‌ ترسایی‌ است،‌ بل‌ توحید ناب‌ است.
4) تعریف‌ هنرمند اسلامی‌ و جدایی‌ آن‌ از هنرپیشه‌ی‌ غیراسلامی.
5) هنرمندان‌ شهید، جانباز، آزاده‌ و بالاخره‌ شیفته‌ی‌ نظام‌ اسلامی‌ و مستقل‌ و خودكفا، جامع‌ هنر و ظفرند و هنر شهادت‌ را شاهدِ هنرمندی‌ خویش‌ قرار داده‌اند كه: آفتاب‌ آمد دلیل‌ آفتاب...
6) تقدیر و سپاس‌ از همه‌ی‌ عزیزان‌ هنرپرور اعم‌ از رفته‌ها و مانده‌ها كه‌ هنر انسان‌ و اسلام‌شناسی‌ را مایه‌ی‌ غوص‌ در دریای‌ جمال‌ و جلال‌ هنر قرار داده‌ و بدون‌ غرق‌ و مردود شدن‌ به‌ عمق‌ آن‌ رفته‌ و گوهرهای‌ گران‌سنگ‌ معرفت‌ و تربیت‌ و وفاداری‌ به‌ نظام‌ و امام‌ راحل‌(ره) را به‌ ارمغان‌ آورده‌ و همگان‌ را به‌ آرمان‌های‌ اسلامی‌ فراخوانده‌ و می‌خوانند. به‌ امید رشد هنر اسلامی‌ و پرورش‌ هنرمندان‌
متعهد.

 

 

مگر به عید خون كشد عزای «مرتضی» تو را

 

علی معلم دامغانی، به فاصله‌ی چند روز از شهادت سیدمرتضی آوینی، قطعه شعری در رثای او سرود كه نخستین‌بار در مراسم اربعین این شهید، در تالار اندیشه‌ی حوزه‌ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی توسط خودش قرائت شد.

شكسته خواند نیمه شب برادرم دو گانه را
سپیده زد چه می‌كنم نماز جوكیانه را؟
بهل، فریضه را بهل به شیخ شب نماز كن
چه حاجتم روا شد از نماز شب دراز كن؟
رهین چاه رستمم زننگ جاه زال‌ها
سپیده زد، چه می‌كنم د رآسیاب سال‌ها؟
*
نرفت كاری از غنا، كه كار فاقه می‌كند
بهل بگندد آب‌ها، نمك افاقه می‌كند
*
الا به دام آرزو نه مردی و نه زیستی
به كام زندگی مپو، كجاست خنگ نیستی؟
الا كجاست اسب من كه بشكنم مدار را
به آب نیستی زنم برافكنم گدار را
گریوه ماند و اهریمن، الا كجاست رخش من؟
نهیب آذرخش من، درفش من، درخش من؟
سحر فسرد و صاعقه كجاست عرق گبریم؟
كه شعله سان برون برد از این رواق ابریم؟
*
نرفت كاری از غنا كه كار فاقه می‌كند
بهل بگندد آب‌ها نمك افاقه می‌كند
*
چه بنگره است در زمین ز بانگ بسط و قبض‌ها؟
كه خفته‌اند شبروان ، كه مرده‌اند نبض‌ها
فلك جنازه می‌برد به جای هور از آسمان
لعاب مرده می‌چكد به جای نور از آسمان
صداع حجله می‌دهند از این عروس رایگان
چه بنگره است در زمین از این نبهره دایگان
چرا به نام آب و نان نشاط خون نمی‌كنی؟
فتاد لیلی از نفس ،چرا جنون نمی‌كنی؟
سواد محمل است هان زدند راه عبله را
تو بی‌شرف چه می‌كنی حنا و عطر و طبله را؟
جنازه‌ها، جنازه‌ها، جنازه‌های خونچكان
تو شیر شرزه خود نه‌ای، دمی به لابه می‌تكان
به روم و روس می‌بری، به بوق و كوس می‌بری
نه مام توست این وطن، كه را عروس می‌بری؟
*
نرفت كاری از فنا كه كار فاقه می‌كند
بهل بگندد آبها نمك افاقه می‌كند
*
زمانه رفت و سال‌ها سخط نشد، رضا تو را
مگر به عید خون كشد عزای مرتضی تو را
دم ثمود و عاد كن الا دم فسرده را
به خون، به خون ضماد كن دو دست و پای مرده را
غریو رعد و رود را دو صبحدم ترانه كن
دو شب، دوشب، همین دو شب از آرزو كرانه كن
به راه صبح تا سحر شبی دو چشم تر بنه
اگر كه خوابت آرزو به راه سیل سر بنه
سه روز و شب عشیره را طعام روزه گیر ده
پس آنچه داده‌ای ستان ،به خسته و اسیر ده
محرمی قبیله را به خشم اشقیا ببین
روی به هند و قدس اگر، برو و بی‌ریا ببین
جنازه‌ها، جنازه‌ها، جنازه‌های سوخته
ردان آرمیده و ددان خود فروخته
*
نرفت كاری از فنا كه كار فاقه می‌كند
بهل بگندد آبها نمك افاقه می‌كند
*
زمان رفت و سال‌ها سخط نشد رضا تو را
مگر به عید خون كشد عزای مرتضی تو را
مرا بهل اگر به غم، دریغ او نمی‌كنم
برای گریه اقتدا، به تیغ او نمی‌كنم
من آه و خشم و كینه را به «تیغ زن» نهاده‌ام
دریغ و داغ و گریه را به «تیغ» و «زن» نهاده‌ام
*
نرفت كاری از فنا كه كار فاقه می‌كند
بهل بگندد آب‌ها نمك افاقه می‌كند
*
به انتقام عطسه‌ای كه بسته در دماغ من
زمانه سنگ نیستی شكسته بر ایاغ من
حدیث آب و نان بهل، اسیر و هم و شك نیم
تو پای بست بركه‌ای، مرا بهل كه وك نیم
كسی بر آب زندگی نمرده از تبار من
به خضر تشنه می‌رسد، نژاد شعله خوار من
حضور قهر بی‌غشم، زیاد اگر نمی‌روم
چو هیمه وقف آتشم، به باد اگر می روم
*
نرفت كاری از فنا كه كار فاقه می‌كند
بهل بگندد آب‌ها نمك افاقه می‌كند
*
چو كشته برق را زیم، در این نفس كه می‌رود
چو قطره غرق را زیم، در این نفس كه می‌رود
نفورم از دمی كه شب نهفته هر سحر زند
وز آفتاب مرده‌ای كه هر سپیده سر زند
خیال صیحه می‌پزد در آستین سپند من
خمار شیعه می‌برد بر آستان سمند من
به شب مجره می‌چكد طرب ز تیغ جوشنم
سپیده عشوه می‌دهد طلوع تیغ روشنم
اگر ز چاره بگسلم، نفس فلاخنی شود
زمین زبانه سر كند، زمانه گلخنی شود
*
نرفت كاری از فنا كه كار فاقه می‌كند
بهل بگندد آب‌ها نمك افاقه می‌كند
*
تو را بس این فرشتگی، زمین تیول دیو به
افاقه مفت آرزو، اگر «ریا» ز «ریو» به
الا درنگ و رنگ تو كجاست برملا شده؟
وز انفعال ننگ تو سكوت ما صلا شده
غریو صخره سنب شكسته استخوان شب
شرار شوره خوان ما نشسته در دخان شب
*
شكسته خواند نیمه شب برادرم دوگانه را
سپیده زد چه می‌كنم نماز جوكیانه را؟
رهین چاه رستمم ز زننگ جاه زال‌ها
سپیده زد چه می‌كنم در آسیاب سال‌ها؟

دلم غم دارد

خاطراتی از حضور رهبر در مراسم تشییع شهید آوینی
اوایل سال 66 پس از شهادت تعدادی از همكارانمان با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای دیدار داشتیم. ایشان در این دیدار خصوصی حدود یك ساعت درباره‌ی برنامه‌ی روایت فتح صحبت كردند و بیش از هر چیز روی متن برنامه‌ها تأكید فرمودند. بعد از ما پرسیدند: «نویسنده‌ی این برنامه كیست؟» شهید «مرتضی آوینی» كنار من نشسته بود. از قبل به ما سپرده بود درباره‌ی او صحبت نكنیم. ما سعی كردیم از پاسخ به پرسش آقا طفره رویم اما آقا سؤال را با تأكید بیشتر تكرار كردند. ما ناچار شدیم بگوییم «سیدمرتضی». آقا فرمودند: «این متون شاهكار ادبی است و من آن‌قدر هنگام شنیدن و دیدن برنامه لذت می‌برم كه قابل وصف نیست».
همایون‌فر / دوست شهید / راز خون/ ص 66

مقام معظم رهبری بیش از دو یا سه بار به اتفاق بنده و جمعی از دوستان- شهید آوینی را ندیده بودند، اما یك روز كه من تنها خدمت ایشان بودم، فرمودند: «جداً افتخار می‌كنم به وجود این بر و بچه‌های نویسنده و هنرمندی كه در این مجموعه تلاش می كنند.» بعد اسم بردند از شهید آوینی و گفتند: «این آقای آوینی، آدم وقتی سیما و چهره‌ی نورانیش را می‌بیند، همین طور دوست دارد به ایشان علاقمند شود».
حجت‌الإسلام زم / راز خون/ ص 30

مسؤول دفتر مقام معظم رهبری وقتی در مراسم تشیع شهید آوینی حاضر شدند، به من فرمودند: «تدارك ببینید، آقا هم قرار است در تشیع شركت كنند». گفتم: «چرا از قبل نگفتید كه ما آمادگی داشته باشیم؟» گفتند: «ساعت 8:30 صبح آقا زنگ زدند و پرسیدند شما نرفتید مراسم تشییع؟ گفتیم، داریم می‌رویم؛ فرمودند: مراسم تشییع در حوزه‌ی هنری است؟ گفتیم: بله. فرمودند: من دلم گرفته، دلم غم دارد؛ می‌خواهم بیایم تشیع پیكر پاك شهید آوینی».
حجت‌الإسلام زم / راز خون/ ص 30

اواخر فروردین 72 بود؛ پیكر سیدمرتضی بر دوش مردم در مقابل حوزه‌ی هنری تشییع می‌شد.‌.. خودرو حامل رهبر انقلاب در خیابان سمیه ایستاد.‌ علی‌رغم مسائل امنیتی، آقا برای ادای احترام به شهید از ماشین پیاده شدند،‌ كنار پیكر سرباز خودشان ایستادند و زیر لب زمزمه كردند: «إنا لله و إنا إلیه راجعون». بعد در جستجوی خانواده شهید، نگاهی به اطراف  انداختند اما به‌خاطر ازدحام مردم نتوانستند از نزدیك خانواده‌ را ببینند. پس از پایان مراسم آقا گفتند: «از طرف بنده به خانواده‌ی شهید تسلیت بگویید؛ گرچه من خودم هم در این مصیبت داغدار هستم». بعد آرام و بی‌صدا در حالی كه چشم به تابوت سیدمرتضی دوخته بودند، به راه افتادند. خیابان سمیه هنوز صدای گام‌های آهسته‌ی رهبر را به دنبال پیكر سربازش در ذهن دارد...
چندی بعد، آقا در صفحه‌ی اول قرآنی كه آن را به خانواده‌ی شهید آوینی هدیه كردند، این عبارت را به دست‌خط خود نوشتند: "به یاد شهید عزیز، سید شهیدان اهل قلم، آقای سیدمرتضی آوینی كه یادش غالباً با من است..."

 

 

زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی از زبان خودش

 

 


من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانه‌ای به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام که درهر سوراخش که سر می‌کردی به یک خانواده دیگر نیز برمی‌خوردی.


اینجانب - اکنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش یعنی، درسال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی در کلاس ششم ابتدائی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگلیس و فرانسه به کمک اسرائیل شتافته و به مصر حمله کردند و  بنده هم به عنوان یک پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثیر تبلیغات آن روز کشورهای عربی یک روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ کلاس را زدند و همه ما بچه‌ها سر جایمان نشستیم اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به کلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید:« این را که نوشته؟» صدا از کسی درنیامد من هم ساکت ، اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم.


ناگهان یکی از بچه‌ها بلند شد و گفت:« آقا اجازه؟ آقا، بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته و اسم مرا به آقای مدیر گفت. آقای مدیر هم کلی سر و صدا کرد و خلاصه اینکه: «چرا وارد معقولات شدی؟» و در آخر گفت:« بیا دم در دفتر تا پرونده‌ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت یکی از معلمین، کار را درست کرد و من فهمیدم که نباید وارد معقولات شد.


 

بعدها هم که در عالم نوجوانی و جوانی، گهگاه حرفهای گنده گنده و سؤالات قلمبه سلمبه می‌کردیم معمولاً‌ به زبان‌های مختلف حالیمان می کردند که وارد معقولات نباید بشویم. مثلاً‌ یادم است که در حدود سال‌های45-50 با یکی از دوستان به منزل یک نقاش‌که همه‌اش از انار نقاشی می‌کشید، رفتیم. می‌گفتند از مریدهای عنقا است و درویش است. وقتی درباره عنقا و نقش انار سؤال می‌کردیم با یک حالت خاصی  به ما می‌فهماند که به این زودی و راحتی نمی‌شود وارد معقولات شد. تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و کتاب «انسان تک ساختی» هربرت مارکوز را -بی‌آنکه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه کتاب هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این  متاعی است که هرکس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.


و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما کاری را که اکنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی درسایه تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر. قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگر چه با سینما آشنایی داشتم. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است. اگر چه چیزی – اعم از کتاب یا مقاله – به چاپ نرسانده‌ام. با شروع انقلاب حقیر تمام نوشته‌های خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و .... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که «حدیث نفس» باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاوردم. هنر امروز متأسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی«رحمه‌الله علیه»


 

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز


 

سعی کردم که خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آنچه که انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است- همه هنرها اینچنین‌اند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود  اوست- اما اگر انسان  خود را در خدا فانی کند آنگاه این خداست که در آثار ما جلوه‌گر می‌شود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعی‌ام بر این بوده است.


با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم. بعدها ضرورت‌های موجود رفته رفته ما را به فیلمسازی برای جهاد سازندگی کشاند. در سال 59 به عنوان نمایندگان جهاد سازندگی به تلویزیون آمدیم و در گروه جهاد سازندگی که پیش از ما بوسیله کارکنان خود سازمان صدا وسیما تأسیس شده بود،  مشغول به کار شدیم. یکی از دوستان ما در آن زمان «حسین هاشمی» بود که فوق لیسانس سینما داشت و همان روزها از کانادا آمده بود. او نیز به همراه ما به روستاها آمده بود تا بیل بزند. تقدیر این بود که بیل را کنار بگذاریم و دوربین برداریم. بعدها «حسین هاشمی» با آغاز تجاوزات مرزی رژیم بعث به جبهه رفت و در روز اول جنگ در قصر شیرین اسیر شد – به همراه یکی از برادران جهاد بنام «محمد رضا صراطی» – ما با چند تن از برادران دیگر، کار را تا امروز ادامه دادیم. حقیر هیچ کاری را مستقلا˝ انجام نداده‌ام که بتوانم نام ببرم. در همه فیلمهایی که در گروه جهاد سازندگی ساخته شده است سهم کوچکی نیز – اگر خدا قبول کند – به این حقیر می‌رسد و اگر خدا قبول نکند که هیچ.


به هر تقدیر، من فعالیت تجاری نداشته‌ام. آرشیتکت هستم! از سال 58 و 59 تاکنون بیش از یکصد فیلم ساخته ام که بعضی عناوین آنها را ذکر می کنم: مجموعه«خان گزیده‌ها»، مجموعه «شش روز در ترکمن صحرا»، «فتح خون»، مجموعه«حقیقت»، «گمگشتگان دیار فراموشی(بشاگرد)»، مجموعه «روایت فتح» - نزدیک به هفتاد قسمت- و در چهارده قسمت اول از مجموعه «سراب» نیز مشاور هنری و سرپرست مونتاژ بوده‌ام. یک ترم نیز در دانشکده سینما تدریس کرده‌ام که چون مفاد مورد نظر من برای تدریس با طرح درس‌های دانشگاه همخوانی نداشت از ادامه تدریس در دانشگاه صرف نظر کردم. مجموعه مباحثی را که برای تدریس فراهم کرده بودم با بسط و شرح و تفسیر بیشتر در کتابی به نام «آینه جادو» - بالخصوص در مقاله‌ای با عنوان تأملاتی درباره‌ سینما که نخستین بار در فصلنامه سینمایی فارابی به چاپ رسید – در انتشارات برگ به چاپ رسانده‌ام


 

مراسم نوزدهمین سالگرد پروانگی مرتضی

 

امروز ساعت ۱۵ تا ۱۷ تالار وحدت

 

 

 

نرفت کاری از غنا که کار فاقه میکند

 

بهل بگندد آبها نمک افاقه میکند

 

بیستم فروردین  نوزدهمین سالگرد پروانگی سید شهیدان اهل قلم مرحوم سید مرتضی آوینی و

سعید یزدان پرست روز بسیج هنرمندان گرامی باد.امروز را به مرتضی خوبیها می پردازیم...

 

بررسی سینمای پس از انقلاب


متن سخنرانی سید مرتضی آوینی در سمیناری تحت عنوان "بررسی سینمای پس از انقلاب"


 
اسفند ماه سال ۱۳۷۰

این سمینار در پایان دهه ۶۰ ودر فضایی برگزار شد که "سینمای نوین ایران" با هدایت و حمایت سیاست گذاران سینمای پس از انقلاب٬گرایش به مضامین عرفانی و لحن جشنواره پسند پیدا کرده بود٬یک جشنواره خاص که گرچه مورد استقبال جشنواره های جهانی و مورد تحسین اغلب منتقدین داخلی واقع شده بود،حمایت تماشاگران داخلی را از دست داده وسالن های سینما روز بهروز خلوت تر می گشت.

مدیران سینمای آن دوران ، عدم استقبال مخاطبان را ناشی از تغیر لحن سینمای پس از انقلاب می دانستند،و بسیاری از منتقدین و اساتید دانشکده های سینمایی نیز از سینمای موجود دفاع می کردند و اعتقاد داشتند باید زمان بگذرد تا تماشاگران مناسبی برای این سینمای نوین تربیت شوند و این سمینار نیز در چنین فضایی و به منظور بزرگداشت دستاورد های این سینما برگزار شد.

روز های اول سمینار به ادای چند سخنرانی در همان فضا ومتناسب با توقعات مستمعین گذشت اما سخنرانی سید مرتضی آوینی غیر منتظره بود...

متن سخنرانی به صورت سوال و جواب می باشد:


۱ـ چه کسی حاضر است سخنان عارف کاملی که سخنانش را بالکنت زبان وصدای منوتن و حروف کشدار می گوید گوش کند؟

ـ هیچ کس بجز چند نفر مستثنی.

۲ـ خب پس لازمه ی بیان وجود جذابیت است؟

ـ همینطور است.

۳ـ آیا نمی ترسید که این جذابیت شما را به ابتذال بکشاند؟

ـ نه! جذابیت لازمه ی هر نوع ارتباطی است که دو جانب دارد . در یک طرف گروه فیلم سازی هستند و در یک طرف تماشاگران مگر حتما جذابیت به آن است که فیلم فضای شیطنت آمیز ذاشته باشد؟


۴ـ مگر نه اینکه مخاطبان عام آدمهایی سطحی و باخواسته هایی مبتذل هستند؟


ـ نه! این یک توهم شبه روشنفکرانه است٬مخاطبان عام مسلما مردمانی ساده هستند و از پیچیدگی های ریاکارانه شبه روشنفکرانه بی خبر٬آنها هم دارای خواسته های خوب و فطری هستند و هم دارای گرایش های شیطنت آمیز مگر قرار است فیلم حتما از یک طرف دارای پیچیدگی های قلابی باشد و از طرفی به خواسته های شیطنت وار مخاطب عام جواب دهد کافیست که فیلم به ساختار دراماتیک وفا دار و دارای جذابیت باشد و ساختار دراماتیک لزوما ملازم با فساد نیست.


۵ ـ پس لازم است که فیلم ساز از حدیث نفس پرهیز کند و از بیان سیال ذهنیات و روحیات خویش به نفع مخاطب صرف نظر کند؟


ـ بله لازم است، سینمای حرفه ای اصلا جای این کارها نیست این لازمه ی احترام گذاشتن به مخاطب است که پول داده بلیت خریده و در سینما نشسته است.


۶ـ پس در سینمای تجربی فیلمساز می تواند مخاطب را در نظر نگیرد؟


ـ بله می تواند البته به این قیمت که سینما را نشناسد و یاد نگیرد.


۷ـ منظورتان چیست؟


ـ منظورم این است که هنرمندی که می خواهد حدیث نفس کند و قصه نگوید و به شیوه ی سیال ذهن بیان کند بهتر است که داستان کوتاه بنویسد و یا نقاشی کند و شعر آزاد بگوید و اصلا سراغ سینما که ذاتا باید با مخاطب عام سخن بگوید وساختار دراماتیک داستانی را رعایت کند نرود مخصوصا به این که سینما درامی پر خرج است و چنین فیلمسازی برای ساختن فیلم همواره باید به فکر بنیاد هایی باشد چون کانون فیلم یونان که فقط برای ذائقه ی منتقدان و ارزش گزاران جشنواره ها فیلم هایی چون سفر به سیترا و چشم انداز در مه میسازد.


۸ـ منظورتان این است که این فیلم را نباید در سینما نمایش داد؟


ـ چرا می توان نمایش داد و صحت سخنان بنده را درباره میزان استقبال مخاطب عام تجربه کرد فیلم هایی مثل این دو در بهترین حالت تجربه هایی برای شناخت حدود بیانی تصویر هستند،تازه در بهترین حالت. نه در این دو فیلم که تقلیدی کهنه از تجربیاتی سمبولیک هستند که در ۳۰ سال پیش به این طرف در سینمای اروپا انجام شده است.


۹ـ پس سینما اصلا نباید به سراغ عرفان برود؟


ـ عرفان؟ کدام عرفان؟ در این دو فیلم که از عرفان خبری نیست و اما اگر سوالتان به کل سینما باز می گردد باید گفت چرا سینما می تواند به سراغ عرفان برود به چند شرط ،شرط اولش این است که فیلم ساز خودش عارف باشد شرط دومش این است که عرفان نهفته در فیلم مظهر یک مشت دیالوگ وتصاویر ریاکارانه از انار و حوض مینیاتور و جانماز و...فراتر برود و تماشاگر را در طول فیلم به یک سلوک روحی ببرد. لازمه ی آن سلوک روحی آن است که اول تماشاگر را از لحاظ روحی و عاطفی در فیلم مرتبط کند و او را به ادامه ی مسیر علاقه مند سازد  و سپس در سیر یک پروسه ی دراماتیک او را از لحاظ درونی و روانی متحول کند و چون هیچ یک از این دو شرط محقق نمی شود مگر در مراتب بسیار پایین بهتر است سینما دست از این اداها و ریا کاری ها بردارد و با احترام در برابر ملت و فرهنگ خویش حاضر شود و به آرمان های تاریخی و فرهنگ و سنن آنان دل بسپارد. 


۱۰- آخر چرا فیلم حتما باید داستان داشته باشد و به ساختار دراماتیک وفادار باشد؟


ـ چون فیلم مظهر زندگی است آنچه در فیلم ظهور می یابد زندگی است به صورتی پالایش یافته و صریح تر و همان طور که زندگی آغاز و پایان و اوج و فرود دارد و وجود هویت انسان در طول این اوج و فرود ها شکل می گیرد و در این رابطه فیلم ساز نمی تواند همچون یک هنرمند مدرنیست فقط در اندیشه بیان خودش باشد.این کار یعنی تحقیر تماشاگر یعنی بی اعتنایی به انسانی که حق دارد اعقلای روحی خودش را و فرهنگش را در سینما جستجو کند.


۱۱ـ چرا فیلم ساز باید به فرهنگ و ملت خودش وفادار باشد؟


ـ کسی اجبار نکرده است که فیلم ساز چونین باشد، نخل جز در مناطق گرمسیر و گل یخ جز در زمستان نمی روید از هر خاکی همان برمی آید که در اوست مردم جهان فورد را می ستایند چون که به شدت آمریکایی است و کوروساوا را می ستایند چون که به شدت ژاپنی است دیگران را نیز همینطور.


۱۲ـ با این حال نباید زور کرد که فیلم ساز برای مخاطب عام فیلم بسازد و به ساختار دراماتیک قصه وفادار بماند؟


ـ بله نباید اجبار کرد اما پیشنهاد بنده این است که در هنگام نمایش چنین فیلمی در سینماها همان کاری را بکنیم که گروتفسکی در جشنواره شیراز می کرد، از هر ۲۰۰ نفری که برای دیدن تئاتر او ثبت نام می کردند کنکوری می گرفت و تنها ۵۰ نفر را برای دیدن تئاتر راه می داد اگر چنین کاری ممکن است شما هم چنین فیلم هایی بسازید.


۱۳ـ ممکن است سینمای قبل و بعد از انقلاب را از لحاظ رابطه اش با مخاطب تحلیل کنید؟


ـ بله، پیش از پیروزی انقلاب اسلامی دو جریان سینمایی در کشور ما وجود داشت یک جریان فیلم فارسی و یک جریان شبه روشنفکری پر ادعا. تحلیل نوع این رابطه ای که این دو جریان سینمایی با مخاطب داشتند بسیار مفید است. فیلم فارسی یا سینمای آبگوشت یک جریان تجارتی بود که به بهانه ی تجارت ناگزیر بود مردمی باشد، فیلم فارسی سعی داشت با ریا کاری جذابیت خود را بر ضعف های وجودی مردم استوار کند، مثال بسیار روشنی که می توان زد جنگ هفته در تلویزیون است نگرش فیلم های جنگ هفته به تماشاگر هما نگرش فیلم فارسی است. در این نگرش مخاطب مردمی سطحی ،ساده پسند، گرفتار معادلات پست دنیایی و گستار ابتذال هستند. این همان نگرشی است که در جامعه دیگری بجز ما که در آن نظارت اخلاقی بر سینما از جانب مردم و سیاست گزاران وجود ندارد چون پیچکی خود را به داربست فساد، سکس و ابتذال متکی خواهد کرد و بالا خواهد کشید. جریان دیگری که در سینمای پیش از انقلاب وجود داشت نگرش دیگری بود که هم اکنون نیز بر سینمای ما حاکم است. ریشه سینمای شبه روشنفکری غرب زده در واقع از سالهای پیش از انقلاب با فیلم هایی چون شب موزی، جنوب شهر و نمونه های بعدی اش از جمله طبیعت بی جان و...که نمونه های روشنی از این سینما هستند پا گرفته است البته شکی نیست که سینمای امروز ایران از لحاظ تکنیکی بسیار پیشرفته تر است و از این لحاظ هیچ تردیدی نیست اما از لحاظ نگرش به جهان و سینما این سینما شجره ایست که در خاک مدرنیسم شهوانی پا گرفته و بالیده است اگر چه مسلما رنگ ظاهری نیز از فضای این سالها به خود گرفته است این سینما به مخاطب عام بی اعتناست و اصولا معتقد است که فیلم اگر دو نفر بیننده داشته باشد سینماست و همانطور که گفتم این سینما به سیر تحول تاریخی سینما نیز که به ایجاد یک نهاد اجتماعی با نام سینما منتهی شده است نیز اعتقاد ندارد و با آن معارض است و اگر امکان داشت همچون گروتفسکی برای مخاطبان کنکوری می گذاشت و آن کسانی را به سینما راه می داد که با زبان سینمای روشنفکری آشناترند این سینما مسلما ریشه ندارد و نمی تواند مستقلا و بدون و بدون کمک های دولتی موجود باشد و وجودش وابسته به وجود مسئولینی است که حامی و مشوق چنین سینمایی هستند و اگر عصای سوبسید را از زیر بغل این سینما بر دارند زمین می خورد و دیگر سر بر نخواهد داشت الان که رشد واقعی سینما به آن است که همه ی اندام سینما دست و پا و سرش با یکدیگر رشد کند در این جنگل مولا که فقط چنین درختهایی می توانند خود را به نور برساند مسلما نهال های تازه با مشکلات بسیاری مواجه خواهند شد که بحران اقتصاذی روزگار ما آنهارا از رشد باز خواهد داشت.

 
13900214_2212401.jpg
 
بیانات حاج آقامنصورارضی در مراسم زیارت عاشورا- شانزدهم فروردین 91

هزار شکر که تا چند سال عیدم را *** برای مادرت از ابتدا سیه پوشم

 

اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا مُمْتَحَنَةُ، اِمْتَحَنَكِ الَّذى‏ خَلَقَكِ قَبْلَ اَنْ يَخْلُقَكِ، وَكُنْتِ لِما امْتَحَنَكِ بِه‏ صابِرَةً، وَنَحْنُ لَكِ اَولِيآءُ مُصَدِّقُونَ، وَلِكُلِّ ما اَتى‏ بِهِ اَبُوكِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ، وَاَتى‏ بِهِ وَصِيُّهُ عَلَيْهِ السَّلامُ  مُسَلِّمُونَ، وَ نَحْنُ نَسْئَلُكَ اَللّهُمَّ اِذْ كُنَّا مُصَدِّقينَ لَهُمْ، اَنْ تُلْحِقَنا بِتَصْديقِنا بِالدَّرَجَةِ الْعالِيَةِ، لِنُبَشِّرَ اَنْفُسَنا بِاَنَّا قَدْ طَهُرْنا بِوَلايَتِهِمْ عَلَيْهِمُ السَّلامُ.

 


شما برای خدارای دادین به یک نفر و حالا اون فرد به هر دلیلی به طرف غیر خدا رفته، به شما مربوط نیست چون کارشما برای خدا بوده.

 مقام پیغمبری رو دادند به کسی که مسئول بیت المال است، می دانید که در قرآن نظارت دو بخش به ولی سپرده شده، یکی بیت المال که به اصطلاح امروز بانک مرکزی است و در آیه آمده است که زیر نظر حفیظ علیم یا همان یوسف پیامبر علیه السلام باشد

و یکی هم امنیت یا همان وزارت اطلاعات وگرنه هر دولتی با اونها همانطور که خودش می خواهد رفتار می کنه.

این دو نهاد باید زیر نظر ولی باشد و گرنه به مودت مردم ضربه می خورد. گرانی نسبت با سال گذشته بیشتر شده ولی تو میگی خدایا چون تو رزاق هستی امیدم به توست و صبر، میوه این مودت است.


صلی الله علیک یا مولای یا صاحب الزمان

من که روز و شب از اشک جام می نوشم *** دلم گرفته از این روزهای خاموشم

فراغتی که فراق تو را ز پی دارد *** هزار مرتبه سنگین تر است بر دوشم

بهار می رسد از راه آن زمانیکه *** رسد ز کعبه انا المهدی تو بر گوشم

سیاهی دلم از تو اگر چه دورم کرد *** میان روضه با تو ولی زود می جوشم

بدون روضه ببین دستهای سینه زنم *** گرفته زانوی غم را میان آغوشم

هزار شکر که تا چند سال عیدم را *** برای مادرت از ابتدا سیه پوشم

بقیع گریه کن روضه های مادر توست *** کنار تربت زهرا مکن فراموشم

 

در ادامه بحث دعای نور  و در خصوص این فراز دعا: وَمَوَدَّتى‏ نوُرَ الْمُوالاةِ لِمُحَمَّدٍ وَآلِهِ عَلَيْهِمُ‏ السَّلامُ، حاج آقا در مقایسه ای فرق میان مودت و محبت را اینگونه بیان فرمودند:

مودت خیلی با ارزش و قیمتیه و ارزش آن محدود نیست، ولی ارزش محبت محدود است.

در مودت خیانت معنایی ندارد ولی در محبت خیانت هست. لذا بعضی مودت رو عشق کامل تعبیر کرده اند. شما به کسی محبت دارید و در کنارش به غیر اون هم محبت دارید و احساس دلسوزی می کنید. ولی اگر محبت مختص به امام زمان باشد در اوج به مودت ختم می شود و قطع نمی شود.

مودت دوستی دائم است که از آن عشق تراوش می کند. اما محبت اینطور نیست.

در مودت مکان و زمان و فاصله معنایی ندارد ولی محبت با تغییر زمان و یا فاصله و مکان متغیر است. الان اینجایی ولی انگار پشت در خانه حضرت زهرا سلام الله علیها نشستی، نه آن خانه ای که الان درست کردند (و یک در با چند قفل گذاشتند و قبر اولی و دومی لعنت الله علیهما رو پنجره فولاد درست کردند) نه! اومدی به بی بی عرض کنی که اومدم با گریه ام کمکت کنم. مثل آن موری که خدمت سلیمان نبی رفت ما هم مثل مور خدمت بی بی سلام الله علیها رسیده ایم.

مودت محبتی است که در آن هر دو طرف با هم تعالی پیدا می کنند. یک وقت از روی محبت صلوات می فرستی و یک وقت از روی مودت. صلواتی که از روی مودت می فرستی تو رو مثل اهل بیت که متعالی هستند بالا میبره. در اینجا که میگی  وَمَوَدَّتى‏ نوُرَ الْمُوالاةِ لِمُحَمَّدٍ وَآلِهِ عَلَيْهِمُ‏ السَّلامُ،  و در آخرش هم "حتی القاک" اومده تا جائیکه ما رو به اونها برسونه.

با مودت کسی گمراه نمیشه. شما برای خدارای دادین به یک نفر و حالا اون فرد به هر دلیلی به طرف غیر خدا رفته، به شما مربوط نیست چون کارشما برای خدا بوده. مقام پیغمبری رو دادند به کسی که مسئول بیت المال است، می دانید که در قرآن نظارت دو بخش به ولی سپرده شده، یکی بیت المال که به اصطلاح امروز بانک مرکزی است و در آیه آمده است که زیر نظر حفیظ علیم یا همان یوسف پیامبر علیه السلام باشد و یکی هم امنیت یا همان وزارت اطلاعات وگرنه هر دولتی با اونها همانطور که خودش می خواهد رفتار می کنه.

این دو نهاد باید زیر نظر ولی باشد و گرنه به مودت مردم ضربه می خورد. گرانی نسبت با سال گذشته بیشتر شده ولی تو میگی خدایا چون تو رزاق هستی امیدم به توست و صبر، میوه این مودت است.

در قرآن در پنج آیه در مورد اجر مودت صحبت شده است. مانند سوره شعرا که می فرماید: وما اسالكم عليه من اجر ان اجري الا علي رب العالمين، شما بدانید که اجر رسالت دست خداست. کار خداست و او فقط عطا میکند.

مودت دو طرفه است. یعنی وقتی تو می گی بی بی جان من شما رو دوست دارم و خاک پاتون هستم و ارادت دارم به شما بی بی هم جوابت رو میده. در بستر بود و حال خوبی نداشت ولی پیغام داد به سلمان که چرا به ما سر نمی زنی. سلمان هم اومد و عرض کرد بی بی جان بعد از پیامبر اوضاع خوبی ندارم و به اصطلاح به هم ریختم، حضرت هم فرمود از بهشت برای من خرما آوردند و چند تا هم برای تو کنار گذاشتم. آی سینه زنی که صبح زود از خوابت می زنی و بعد از نماز زود خودت رو می رسونی وقتی سر سفره صبحانه نشستی با بی بی حرف بزن بگو ممنونت هستم که برای من صبحانه آماده کردی. درسته حاج آقا فلانی مسئولش هست ولی صاحب سفره خود حضرته،  دقت کن سر چه سفره ای نشستی، این سفره ها دست بی بی است.

خدایا موالات و محبت و مودت خودت رو در ما زیاد کن. خدا بهتون خیر بده روزها بیایید که بر خلاف اونکه میگن جای دوری نمیره، جای نزدیکی میره.

 

 

 


صلی الله علیک یا فاطمة الزهرا سلام الله علیها:

در راه علی درد همان درمان است *** این درد غریب هدیه جانان است

این روح بزرگ ضربه گیر است هنوز *** تا روی کبود از علی پنهان است

در هر ستمی بلا کشیدن سخت است *** در راه علی درد و بلا آسان است

یاری علی هیبت کوثر می خواست *** اینکار نه حد بوذر و سلمان است

هر چند گل لاله گوشم پاچید *** غم نیست مرا که فصل گلریزان است

رویی که شفق ز پرتوش وا ماند *** در کوچه تنگ طعمه طوفان است

با یا ابتای خویش گفتم به نبی *** این شهر پس از تو شهر نامردان است

این امت مرحومه چه بی درد شدند *** این اجر رسالت است یا تاوان است

تنها سپر علی شکسته اما *** شمشیر زبان هنوز در میدان است

از پا ننشست هر که زهرایی شد *** اسلام مگر که بی سر و سامان است

روزی که ز کعبه منتقم می آید *** با یار محب و شیعه هم پیمان است